|
|
|
|
به کودکی گفتم : عشق چیست؟...گفت : بازی...به نوجوانی گفتم : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی...به جوانی گفتنم : عشق چیست؟گفت : پول و ثروت...به پیرمردی گفتم : عشق چیست؟گفت : عمر...به عاشقی گفتم : عشق چیست؟چیزی نگفت آهی کشید و سخت گریست...به گلی گفتم : عشق چیست؟گفت : از من خوشبو تره...به پروانه گفتم : عشق چیست ؟گفت : از من زیباتره...به آتش گفتم : عشق چیست؟گفت : از من سوزنده تره...به عشق گفتم تو آخر چه هستی؟؟؟...گفت : نگاهی بیش نیستم عشق کليد شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود
|
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:11 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام عقل كل عالم هستی
مفهوم زندگی...!!!
هميشه با بدست آوردن اون كسي كه دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم
|
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 23:14 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام عقل كل عالم هستی
ترس...!!!
ای كاش مثل بچگيهامون می تونستيم بی هيچ ترسی هر كاری رو انجام بديم و اينقدر منطق دست و پاگير برا خودمون درست نمی كرديم.يادته وقتی بچه بودی و می خواستی بری تو دريا همه داد می زدن ندو......نرو جلوتر.......ولی تو گوشت بدهكار نبود. چی باعث شده اينقدر ترس همه ی وجودمون رو فرا بگيره...مگه آخه چقدر زنده می مونيم كه حاضر نيستيم يه قدم هم جلوتر بريم.خوبه كه آدم قدمهاش رو با احتياط برداره و از عقلش كمك بگيره ولی گاهی هم بايد پريد....پريد و ديد....پريد و تجربه كرد...تا نپری چطوری می خوای بفهمی يه خورده اونورتر چه خبره...اگه ما اين اجازه رو به خودمون بديم كه با تمام وجود به داخل احساساتمون بپريم و در اونها غوطه ور بشيم، اون وقته كه می تونيم معنای درد،عشق، غم و چيزهای ديگر رو بفهميم و بعد براحتی از اونها جدا بشيم و به چيزهای بالاتر و مهم تر بپردازيم.تا زمانيكه نتونيم طبيعی زندگی كنيم هيچ وقت با طبيعت هم نمی تونيم آشتی كنيم و ازش جدا خواهيم ماند.
مادر...!!!
چقدر سخته كه بخوای از يه نفر كه تمام وجودته حرفی بزنی.امروز روز مادر هست. روزی كه می خوایم از مادرمون به خاطر تمام روزها و شبهايی كه برامون زحمت كشيده، يه تشكر كوچولو بكنيم.همشون مثل همن....وقتی ازشون می پرسی، مامان جونم، دوست داری برات چی بخرم؟!!! تو چشمات نگاه می كنن و ميگن هيچی نمی خوايم جز خوشبختی تو. سعی كن خوب عمق نگاهش و بزرگی آرزوش رو با تمام وجودت درك كنی. تا جايی كه می تونی تو چشماش، به دستهای مهربونش و به پاهای پرقدرتش كه ديگه از وقتی تو رو به دنيا آورده فقط و فقط برای تو قدم برمی داره، خوب نگاه كنی....شايد ديگه نتونی در كنارت يه همچين موجود مقدسی رو داشته باشی. اگه بخوام مادر رو تو يه جمله تعريف كنم فقط می تونم بگم مادر يه امنيت بزرگ هست. مامان خوشگلم روز قشنگت مبارك!!!
|
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:36 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام عقل كل عالم هستی
به چپ چپ به راست راست...!
هيچ دقت كرديد تو زندگی انگار داريم يه دوره سربازی رو می گذرونيم...اجباريه...دست خودمون هم نيست وقتش بوده كه بياييم به زور هم آوردنمون.حالا شانس بياريم يه جای خوش آب و هوا اعزاممون كنن.وگرنه كه ديگه كلاهمونن پس معركه ست.تو اين دوره به يكی درجه ميدن تا به بقيه دستور بده...به چپ چپ به راست راست...!!! ما هم فقط تقليد می كنيم هر چی اون گفت انجام ميديم.هيچ كس هم به فكرش نمی رسه ، بابا...آخه اين چه كاريه...اصلا" شايد من بخوام بشينم، هر كسی هم به ذهنش برسه جرأت به زبون آوردنش رو نداره...ولی اكثرمون چراشو نمی پرسيم.اكثرمون وقتی می بينيم همه دارن به چپ می گردن، ما هم همون جهت رو انتخاب می كنيم.كمتر كسی هست كه به راست بگرده.اگر هم كسی اين كار رو كرد همه با انگشت نشونش ميدن، ميگن ديوانه ست. اونی هم كه درجه داره كه ديگه نگو...الآن ديگه وقت قدرت طلبیش سررسيده...اگه كاری نكنه پس اون درجه ها به چه دردی می خورن؟ دوره ی سختی رو بايد بگذرونيم.......هممون......ولی بياين راهمون رو خودمون انتخاب كنيم.اين دوره با تمام سختيهاش، خوبيهاش هم زياده........خوبترينشم اينه كه يه روزی بالاخره تموم ميشه!!!
ميدونی خنده دارترين صحنه ای كه تا حالا تو عمرم ديدم چی بوده؟!!!
صحنه ی زندگيم!!!
|
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:37 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام عقل كل عالم هستی
مردن را ياد بگير تا زندگی كردن را ياد بگيری...!!!
همه می دونن بالاخره يه روزی می ميرن، ولی انگار هيچكس اين رو نمیخواد باور كنه.اگر باور می كرديم رفتارمون هم تغيير می كرد.وقتی انسان مردن رو ياد بگيره، زندگی كردن رو هم ياد می گيره... هميشه وقتی صحبت مرگ به ميون مياد همه فكر می كنن تو افسرده ای و بايد بلند شی يه آهنگ شاد بذاری تا ديگه اين فكرا به سرت راه پيدا نكنه...عجيبه آدما يه مسافرت كوچولو هم كه میخوان برن از يه ماه قبل برنامه ريزی می كنن، اگه مكه و جاهای زيارتی هم كه بخوان برن چنان ژست ملكوتی به خودشون می گيرن و ميان از همه حلاليت می خوان...ولی نوبت مرگ كه می رسه همه ميگن وقتی مرديم خوب می فهميم بعدش چی ميشه! برا چی الآن خودمونو به دردسر بندازيم!ولی آخه شايد من يه ثانيه بعدم رو هم نديدم پس چرا هر لحظه نبايد مواظب باشم كه كسی رو نرنجونم...واسه همينه كه ميگم اگه مردن رو ياد بگيريم زندگی كردن رو هم ياد می گيريم.مهمترين چيز هم در زندگی اينه كه ياد بگيريم به همه چيز عشق بورزيم.به قول لوين تنها عمل منطقی عشق هست.فقط توجه و دقت به اطراف و اطرافيانمون هست كه باعث ايجاد يك رضايت واقعی هم تو اين دنيا و هم تو جهان ديگه ميشه و بس!!!
خونه ی قلبم....! يه روزی در قلب من رو به صدا درآوردی...عاشقانه در رو به روت باز كردم....وارد شدی...با لبخند! ماندی و ماندی....حالا بعد از اين مدت خونه ی قلبم برات دلگير و تكراری شده...می گی به اندازه ی كافی تو اين خونه نفس كشيدم.... داری دنبال در می گردی؟ پس اين در كجاست؟ نمی دونستی بعد از وارد شدنت اون در هم محو شد! ولی نگران نباش...............يه چاقو همرام هست!!!!!
|
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:58 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام عقل كل عالم هستی جدايی...! تا حالا پيش اومده برات يه چيزی رو تا ابد بخوای پيش خودت نگه داری؟....انگار دوست داری زمان متوقف بشه و وقت جدايی هيچ وقت سر نرسه. خدای من...اين همه تو زندگيم قدم برداشتم ولی اين قدمهای آخر......ياريم نمی دن......پاهام سست شدن...انگاری اونا هم فهميدن چه اتفاقی داره می افته...اونا هم می دونن كه نبايد بيشتر از اين جلو رفت...آخه می خوان كه به عهدشون وفادار بمونن...آماده و محكم تا آخر خط... شايد موهام زودتر از تو سفيد بشن اما پاهام قول دادن كه هيچ وقت پير نشن و هميشه جوون بمونن و تا جون درشون هست به جلو رفتن ادامه بدن...با تو.... اما وقتی تو دوست نداری با من راه رو طی كنی و يه خط قرمز جلوی پاهام می كشی...همون جا می ايستم و جلو رفتن تو رو تماشا می كنم.يا شايد بالا رفتنتو...انگاری تو يه بادبادك بودی و من تا جايی كه ميشد دويدم حالا به اندازه ی كافی اوج گرفتی و من فقط آروم دارم از اين پايين تو رو نگاه می كنم... فقط يه قولی بهم بده.....باشه؟.....قول ميدی؟ بدون كه هميشه يه نفر اينجا هست كه به اميد خوشبختی تو زنده هست و خيلی خيلی دوست داره.....راستی........مواظب خودت باش! يه وقت گرفتار بادهای وحشی روزگار نشی!!! گفتگوی باد و بارون! _ سلام...مسافر كجايی؟ _ ميگن بايد برم زمين! _ زمين؟! _ مردم منتظرن. _ منتظر چی؟ _ آب...بايد سيرابشون كنم. _ فكر می كنی بتونی؟ .... اونا خيلی تشنه هستن...آخه خيلی وقته كه بارون نباريده....همه چشمشون به آسمونه...اگه يه قطره از محبت بهشون بدی ، بركشون هميشه پرآب می مونه!!! |
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 11:55 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام عقل کل عالم هستی
سپاسگزاری عميق...!!! برای انسان شدن راه زيادی رو بايد طی كرد...هزاران هزار بار بايد بياييم و بريم تا ذره ای شناخت راجع به خلقتمون و خدامون پيدا كنيم. هر بار هم عهد می بنديم كه اين بار اشتباهات گذشتمون رو تكرار نكنيم و كمی عاقلانه تر رفتار كنيم.كمی بيشتر در مقابل مشكلات صبوری به خرج بديم و بدونيم كه برای پخته تر شدن بايد از كوه سختيها بالا رفت.هر سنگی كه زير پاهای ما قرار می گيره نشانی از توجه خدا به ماست.هر وقت مشكلی تو زندگيم وجود نداره خودمو از خدا دورتر حس می كنم...يا بهتر بگم...حس می كنم خدا از من فاصله گرفته.بيشتر مردم فكر می كنن وقتی خدا اونهارو تو دريايی از مشكلات قرار ميده و صداشون رو نمی شنوه...از سوی خدا مورد بی توجهی قرار گرفتن...و اين باور غلطی است.چرا كه اگه خدا اونهارو دوست نمی داشت هيچ تلاشی برای رشد عقلی اونها نمی كرد. پس بياييد هيچ شكايتی عليه زندگی نداشته باشيم و تنها يك سپاسگزاری عميق رو تجربه كنيم!!! ای پروردگار ما، اين خواست توست كه در ما می خواهد و اين آرزوی توست كه در ما آرزو می كند.ما نمی توانيم چيزی از تو بخواهيم زيرا تو نيازهای ما را نيك می دانی پيش از آنكه نيازها در ما زاده شود. نياز حقيقی ما تويی و اگر تو خود را بيشتر به ما دهی همه ی آرزوهای ما را برآورده كرده ای.
|
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:33 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام عقل كل عالم هستی حقيقت چيز ديگری است...! هميشه يه حس غريبی بهم ميگه، تمام كارهايی كه انجام ميدم، قدمهايی كه برمی دارم، گذشته ام ، حالم ، آينده ام .... همشون از قبل تعيين شده اند. وقتی برمی گردم و به گذشته ام نگاه می كنم... می بينم اتفاقاتی كه برام افتادن واقعا" برام لازم بودن...بايد آنها رو تجربه می كردم و اصلا" هيچ كدوم تصادفی نبودن. اعتقاد به سرنوشت رو نه فقط تو اتفاقات مهم زندگی بلكه تو كوچكترين چيزايی كه شايد فكرشو هم نكنيد بدست آوردم يكی از اون اتفاقات مهم، انتخاب رشته تحصيليم بود... مهندسی معدن...بيشتر مردم فكر می كنن كه معدن يه شناختی از دنيای اطرافمون ميده ، ولی خواندن آن برای من بيشتر باعث شناخت درونی خودم میشه تا بيرونی. خيلی خوبه كه آدم به اين حقيقت برسه كه شناختی كه تا به حال از دنيا بدست آمده ، واقعيتی بيش نيست و هر لحظه در حال تغيير و كامل شدن هست...اينطوری آدم ياد ميگيره كه ديگران را به خاطر عقايدشون محكوم نكنه و به عقايدی هم كه خودش داره زياد نچسبه..........چرا كه حقيقت چيز ديگری است!!! يه زمانی آرزو داشتم مثل پرنده ها بتونم پرواز كنم و اوج بگيرم. ولی الآن می دونم ....میتونم به يه جايی برسم كه از بالا پرواز پرنده ها رو تماشا كنم.پرواز من با اونا خيلی تفاوت داره، چون من می دونم دارم تو چه آسمونی سفر می كنم!!!
|
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:13 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
وقتی یه بچه به دنيا مياد...تا ميزنن پشتش و بهش يه جورايی می فهمونن که زندگيش تو اين دنيا شروع شده...ميزنه زير گريه انگار هممون از اون اول ميدونيم که داريم وارد چه دنيايی ميشيم. فرقی نمی کنه کجای دنيا متولد بشيم...سختی راه از همون اول برامون مشخص هست.تنها به دنيا می آييم ...تو مسيرمون با هزار و يک جور آدم سر و کله می زنيم...هر بار هم همين آدما متوجهمون می کنن که آخر آخرش تو اين دنيا تنهای تنهاييم.حق مالکيت کسی يا چيزی رو هم نداريم.حتی فرزند و همسرمون رو...چون اصلا خودمون مال اين دنيا نيستيم پس چطور می تونيم بخشی از اون رو مالک بشيم.حرفی رو که زدم خودمم گاها فراموش می کنم.گفتم که برای خودمم يادآوری بشه.هر کدوممون راه جداگانه ای داريم که در انتها ...معلوم نيست چه وقت... به همون بهشت هفتم ميرسه.راههای ما تا زمانی که رو زمين هستيم موازيند اما نزديک به هم..تا جايی که فقط بتونيم دست همديگر رو بگيريم و راهمونو طی کنيم.وقتی دست همديگر رو می گيريم احساسمون يکی ميشه ...ولی هميشه منطقمون که همون راه مخصوص خودمون هست با هم فرق می کنه.هميشه بايد يه نگاهمون به چشم گريون يارمون باشه.....يه نگاهمون هم به زير پاهامون بندازيم که يه موقع از مسيرمون منحرف نشيم!!!در آخر این آهنگ رو تقدیم می کنم به آبجی عزیزم |
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 12:0 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
|
|
|
|
سلام می كنم به تمامی عزيزانی كه حوصله می كنند و اين متن را می خوانند.اول لازمه كه خودمو به شما معرفی كنم ، من محسن هستم، دانشجوی رشته ی مهندسی معدن-اکتشافات معدن، در حال حاضر در خلخال مشغول به تحصیل هستم... برای همه ی ما پيش مياد كه مجبور بشيم خودمون و به افراد ديگه معرفی كنيم ، اول اسم، رشته تحصيلی، شغل، سن و...هممون با اين عناوين محدود برای ديگران قابل شناسايی هستيم، واقعا" عجيبه كه آدما با اين همه تفاوتهاشون با همين چند مشخصه از هم قابل تميز باشن!
گفتم من محسن هستم ولی اينكه واقعا" محسن كيه، چه جور آدميه، چطور فكر می كنه رو شايد بشه بعد از يه مدت از بين نوشته هاش فهميد. ميگن خداوند برای اينكه بتونه خودش و تجربه كنه، انسان رو خلق كرد! ما آدما هم برای اينكه شناخته بشيم، هم برای خودمون و هم برای ديگران، نياز داريم كه يه چيزی رو خلق كنيم.حالا اين می تونه يه نقاشی، يه خط، يه كتاب، يا هر چيز ديگه يی باشه. و محسن هم به خاطر همين نوشتن رو انتخاب كرده.البته من گهگاه نقاشی هم می كنم، ولی تو نقاشيهای من حسهای ديگه ای هم وجود دارن كه شايد بعدا" راجع بهش بيشتر توضيح دادم. اگه اجازه بديد در مرحله بعد يكی از متنهای گره خورده با ذهنم رو دنبال كنيم.... |
||
|
+
این دل نوشته در تاریخ چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 19:12 به وسیله ی
میم مثل محسن نوشته شده است
|
|
||
Created By beheshtehaftom.blogfa.com